تبليغاتX
  ***  سال اصلاح الگوی مصرف گرامی باد  ***

چفیه - دل نوشته یک بسیجی ::
چفیه - دل نوشته یک بسیجی
خاطره 

شوخي 

 

اين خاطره مربوط مىشود به خرداد ماه سال 1360، در آن ايام

به همراه دو نفر دیگراز برادران به عنوان مسئولان دسته هاى يك

گروهان در خدمت جنگ و انقلاب بوديم . محل استقرار ما «شهرک

دارخوين » بود. در واقع اين محل ، مقرى بود جهت استراحت و

تجهيز نيروها.

به طور كلى در بين نيروها، هميشه افراد شوخ طبع وجود داشتند

كه اتفاقا يكى از اين فرماندهان دسته ها، داراى همين ويژگى و

روحيه بسيار خوب بود. اسم كوچكش را به خاطر ندارم ، شهيد

«پرهازى» در بسيارى مواقع ديده مىشد كه با ديگر رزمنده ها يك

جا جمعند و مشغول صحبت هستند. اغلب صحبت هايشان با خنده نيز همراه بود.

يک روز صبح، تازه صداى اذان به گوش می رسيد كه من از خواب

بيدارشدم . ابتدا رفتم سراغ بچه هاى دسته ى شهيد «پرهازى » تا آنها

را براى نماز بيدار كنم . تعدادى را صدا كردم و عده اى هم خودشان

بيدار شده بودند و يا اين كه با اين سر و صدا از خواب بيدار شدند. از

قيافه هايشان معلوم بود كه سئوالى دارند، و در واقع همه متعجب

بودند. بلافاصله بعد از چند لحظه خودشان به حرف آمدند كه ما یک

بار نماز صبح خوانده ايم ، كه البته خودشان فهميدند چه خبر است .

بله شهيدبزرگوار «پرهازی» نزدیک ساعت 2 بامداد، بچه ها را

براى نماز صبح بيدار کرده بود و چون همگى خسته بودند، متوجه

ساعت هم نشده بودند. دو رکعت نماز صبح خوانده و خوابيده بودند.

ولی چاره اى نبود. همگى بلافاصله بیدارشدند و وضو گرفتند و

مشغول نماز صبح واقعى شد ند.

 

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 11:36
خاطره 

 

خاطراتي از نماز 

شهيد زين الدين به نماز اول وقت بسيار اهميت مىداد، ايشان در

هر وضعيت و در هر منطقه اى كه بود به محض رسيدن وقت نماز،

براى اداى فرضیه نماز مهيا مىشد. در منطقه سرد شت تردد داشتيم ،

در حالى كه جاده ها و محورها از لحاظ امنيتى تضمينى نداشت و از

جهت فعاليت گروهك هاى ضد انقلاب بسيار آلوده بود. موقع نماز

شد، ايشان در همين اوضاى سريع ماشين را نگه داشت و كنار جاده

به نماز ايستاد. پس از شهادتش ، يكى از برادران در عالم رؤيا او را

ديد كه مشغول زيارت خانه ى خداست ، وعده اى هم دنبالش بودند،

پرسيده بود: «شما اينجا چه كاره ايد؟!» گفته بود: «به خاطر آن

نمازهاى اول وقتى كه خوانده ام ، در اينجا فرماندهى اينها را به من

واگذار كرده اند ».

Upgrade your email with 1000's of cool animations  

نظر یادتون نره هــــــــــــــــــــــا

  

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 و ساعت 11:30
خاطره 

اگرمردجنگي بيا 

اولين برخوردي كه داشتم بهداري منطقهُ 10 سابق بود كه بنده در آبدارخانه با شهيد بزرگوار شريفي پور داشتيم چاي مي خورديم ، ديديم كه يكنفر دارد به آبدارخانه مي آيد . لباس فرم سپاه پوشيده بود آستين لباسهايش هميشه تا خورده بود و رفته بود بالا ، با لهجهُ تركي سلام كرد و شريفي پور بلند شود وباايشان روبوسي كرد و بنده را نيز به ايشان معرفي كرد .شريفي پور روبه ممقاني كرد وگفت: مي خواهي بفرستمش بيايد پيشت .

ايشان با لهجهُ بسيار شيرين گفت : مرد جنگي ؟!يا نه؟! اگر مرد جنگي بيا . اگر نه كه هيچ.

شريفي پورگفت : نه انشاء الله كه مرد جنگ است. بعد رو كرد به من گفت : راست مي گويي يا نه؟

گفتم : راست مي گويم .

گفت انشاء الله

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 20:26
خاطره 

نماز دلچسب 

از آن دست بچه هايي بود كه هر روز صبح، هنگام صبحگاه و دو ی صبحگاهي، جيم ميشد و مي رفت داخل اتاقها، ظرفها را مي شست وصبحانه را براي نيروها آماده مي كرد. اين كار هميشگي اش شده بود. انصافاًوظيفه شهرداري اش را هم خوب انجام مي داد.
آنشب ساعت سه صبح متوجه شدم كسي در حال دويدن است؛ خوب كه دقت كردم ديدم خودش است . اهميتي ندادم و رفتم خوابيدم، صبح كه او راديدم داشت ظرفها را مي شست؛ جلو رفتم و گفتم:
مرد مؤمن تو از دوي صبحگاهي جيم مي شوي و فرار مي كني، اون وقت نصفه شب مي دوي؟!
يكدفعه رنگش پريد. خيلي جا خورد. سعي كرد يك طوري بفهماند كه او نبوده و من اشتباه كرده ا م كه من اصرار كردم مطمئنم خودت بودي. سرانجام گفت:
... خواهش مي كنم تا وقتي زنده هستم اين جريان را براي كسي تعريف نكن.
و گفت:
نصفه شب كه بلند مي شوم نماز بخوانم، چشمانم خسته اند، خوابشان می آيد.بدنم خسته است. به همين خاطر مقدار زيادي مي دوم تا خوب خواب از سرمی پرد و به راحتي وضو بگيرم و با روحيه اي شاد نماز شب بخوانم.

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 20:23
خاطره 

 فرمانده قلبها   

ساعت 11بود :نبرد سنگين همچنان ادامه داشت ، ازنوك خاكريز.به طرف سنگر برمي گشتم،برادرمرادي(معاون گردان)راازدور ديدم درحالي كه داشت با بي سيم صحبت مي كرد گلوله اي صفيركشان به پيشاني اش خورد واورانقش زمين كرد.حلقه محاصره تانك هاي عراقي هر لحظه تنگ تر وتنگ ترمي شد.

درخاكريزمقطعي گروهان عابس جنگ شديدتر بود ، آرچي جي زنها پشت سر هم خودرابه ميان تانك ها مي زدندتاازپيشروي آنها جلوگيري كنند، يكي از آرپي جي زنها از پشت خاكريز قصد داشت به ظرف تانك هاي عراقي شليك كند، ازپشت سر نگاهش كردم ، پشت پيراهنش نوشته بود: (( ميروم تا انتقام سيلي زهرا(س)بگيرم ))

دريك لحظه باخود گفتم ، خانم خودت كمك كن ، ماكه دستانمان از همه جا كوتاه شده ، اين كشور توست، اين نام مقدس شماست ، فشار عراقي ها رو به افزايش بود از صبح آن روز تاآن هنگام چندين مرتبه خودرابه كانال رسانده يودند، امابچه ها باخون خود هربار دشمن را عقب رانده بودند ، اما عراقي ها باتكيه به قدرت زرهي خود دست بردار نبود ومرتب برفشار خود مي افزودند.

حاج حميد (فرمانده گردان عابس)با بيسم به حاج حسن(فرمانده گردان حبيب) گفت:ديگه هيچ نيرويي باقي نمانده ، چه كاربايد كرد؟

حاج حسن درجوابش گفت: خودت همراه مسئول دسته ها برو ميون تانكهاوجلوي پيشروي آنها رابگيريد.

بعدازلحظه اي علي غياثوند(معاون دسته ايمان)روبه جمع كرد وگفت: ياعلي،ما رفتيم.

بعداز مدت كوتاهي برادران غياثوند،ميثم سيد محمدي ، اماميان وكلهر ازخاكريز كنده شدند تا به قلب آهنين دشمن يورش ببرند.

برادر كلهر هنوزازخاكريز كنده نشده بود كه خمپاره اوراازپاي انداخت ، باقي بچه هاجلوتررفتندولحظه اي بعدميثم وغياثوند درميان تانكها بودند.

غياثوند هدف گلوله هاي تيربار يكي ازمزدوران قرار مي گيرد ودرخون خود غوطه ورمي شود.

برادرمحمدي هم بعداز اينكه چند گلوله آرپي جي شليك مي كند بوسيله يك قناسه چي دشمن مورد اصابت قرارمي گيرد.

اوسعي مي كند مقاومت كند ولي هربارگلوله اي اورانقش زمين مي كند،بلاخره گلوله دوازدهم اوراازپاي درمي آورد،ميثم مردانه به شهادت رسيد.تنهابرادراماميان دوباره به پشت خاكريز بر مي گردد.اين صحنه چه زيبا بود !انسان و تاريخ چنين صحنه هايي را كم ديده است .

اوج وعظمت چنين صحنه اي راتنها آنهايي مي تواننددرك كنند كه بانهضت حسين(ع)وتشيع آشنا يند، آناني كه محرم راز باشند ودرك يك كلام بسيج

هوا روبه تاريكي مي رفت ،ساعت 6بعدازظهر رادمردان گردانهاي مالك وعمار به اين سوي آب آمدند درحاليكه ازكنار مجروحين وشهداي گردان حبيب مي گذشتند ، مي رفتند تا انتقام سيلي زهرا (س) بگيرندونبردهمچنان ادامه داشت.

جاي همه شهدا خالي

التماس دعا

|+|
نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیستم آبان 1384 و ساعت 20:7
 
http://www.xpango.com?ref=92004906