بچه ها آقا سید دوباره رفته بیمارستان
با ۵ گل صلوت از خدا شفای ایشون رو بخواهیم
*الهم صلی علی محمد و آل محمد*



آي دونه دونه دونه نون و پنير و پونه
قصه بگم براتون؟ قصه اي عاشقونه؟
يه وقت نگين دروغه! يه وقت نگين كه وهمه!
اون كه قبول نداره نميتونه بفهمـــــــــه
بريم به اون فصلي كه اوج گرمي ســــــال
ماجراي قصمون داخل يه كانال
پر از ميدونه مينه
اونجا كه نوزده نفر كنار هم خوابيدن مجيد دمر افتاده كريم به خون نشسته
ببين چقدر قشنگن، تمومشون شهيدن گلوله و گلوله ......... انفجارو انفجا
يكي ازش خون ميره ببين چقدر آرومه پاره هاي بچه ها قاب شده روي ديوار
فكر ميكنم كه ديگه كار اونم تمومـــــه صورت مهدي رفته مصطفي سر نداره
مجتبي پا نداره سر علي شكستــــــــــه رضا نعره ميكشه خيز و برو خمپاره
الو الو كربلا پس نخودا چي شدن؟ چيزي نداريم كه تا سر سفره بزاريم
ياور دو بگوشم بچه ها قيچي شدن ياور دو به گوشي؟ ديگه غذا نداريم
كربلا، كبوترا از تو قفس پريدن رضا منو نگاه كرد ، صورتشو تكون داد
ما آذوقه نداريم مهمونامون رسيدن بغضي كردشو بيسيم از توي دستش افتاد
كربلا جون به گوشي؟ جواب بده برادر عجب كربلاييه ، نشون به اون نشونه
بيسيم اين طور جواب داد: الو به گوشي ياور؟ عطش نعره ميكشه پنج روزه تشنمونه
پنج روزه كه ميجنگيم كشته ميشيم ميميريم
بيسيم ميگه عقب گرد ولي عقب نميريم
رضا تشنه و زخمي به زير نور آفتاب
من از پي گلوله دنبال يك قطره آب
هيچي پيدا نكردم خسته شدم نشستم
براي چند لحظه اي هر دو چشامونو بستيم
ديديم توي يه باغي شهيدامون نشستن
ميخندنو ميخونن درهاي باغ و بستن
عجب باغ بزرگي چه باغ رنگارنگي
پر از صفا پر از عشق عجب باغ قشنگي
بالهاي ملائك روي دست بچه ها
از شراب جامهايي توي دست بچه ها
من و رضا از بيرون توي باغ و ميديدم
صداي بچه ها رو اين جوري ميشنيديم
بچه ها اينجا عجب حاليه بچه ها هستن ولي
جاي شما خاليه
التماس دعا
نوشته شده توسط مصطفی در جمعه شانزدهم دی 1384 و ساعت 21:22