اينجا ديگر خود بهشت است . آرامشی دارد وصف ناپذیر . در عین همهمه و صدا های مختلف سکوتی
ژرف اینجا به پاست ، اينجا رمل ها با تو به آهستگي سخن ميگويند . سخن از گوهر هايي كه در دل خود
پنهان دارند . سخن از شهيدي كه گوشت و خون و استخوانش با آن مخلوط شده است . وارد فكه كه
شديم از بلند گو روايت فتح پخش ميشد و آدم را به كلي به فضاي ديگري ميبرد ، آخر محل شهادت شهيد
آويني همين جاست . انتهاي يادمان فكه مي رسيم به محل شهادت گردان حنظله . آه كه چه حال و
هوايي دارد اينجا . هيچ جاي ديگر اين حس را نداشتم و نخواهم داشت . عراقي ها وقتي كه گردان
حنظله داخل كانال بودند و در حال برگشت به عقب ، دو سر كانال را مي بندند و گردان در انتهاي
مظلوميت از گرسنگي و تشنگي به شهادت مي رسند . دست نوشته اي كه بعد ها از آنها در كانال يافت
شد گوياي اين حقيقت است ، شهيدي نوشته بود :۵ روز است كه اين جا هستيم نه آب داريم نه غذا،
خدا مي داند چه ميشود ...
آري خدا خواسته بود كه شما به بهترين مقام ها برسيد و نظر كنيد بر وجه الله.
نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 21:24